تبليغاتX
دلنوشته هاي يك دانشجوي مشهدي
بيا اينور بازار

سلام:

شما که هنوز دارین به این وبلاگ سر میزنید ؟؟!!!!

آخه عزیز من اینجا دیگه قرار نیست فعال باشه. آدرس جدید هم اینه:

www.aatfaryad.blogfa.com

نوشته شده در جمعه 8 آبان 1388ساعت 04:52 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
خداحافظ جوان بلاگ ...

سلام:

خوب من نظر خواهی کردم اما شما جواب نداید، پس خودم دست بکار شدم و یک وبلاگ جدید با آدرس زیر ساختم تا بتوانم در محیط تازه و با فضایی شایسته تر در خدمت شما باشم.

www.aatfaryad.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان 1388ساعت 09:05 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
اسباب كشي

سلام:

خوشبختانه تو این چند هفته اخیر تعداد بیشتری از دوستان بنده را قابل دانسته اند و به این وبلاگ سر زده اند که واقعا باعث خوشحالی و دلگرمی من است. گرچه اوایل که این وبلاگ را راه انداخته بودم اصلا به دنبال این نبودم که بازدیدکننده داشته باشم (البته نمیشه گفت اصلا) اما به هر حال وقتی میبینم که چشمها و گوشهای دیگری هم درد دلهای من را دنبال میکند خوشحال میشوم که در این دنیای وانفسا تنها نیستم.

الان پس از گذشت حدودا دو سال از فعالیت این وبلاگ به این نتیجه رسیده ام که سیستم جوان بلاگ که میزبان این وبلاگ است نتوانسته است انسجام و کیفیت مطلوب را برای من و احیانا سایر وبلاگ نویسان مهیا کند. به همین دلیل چند روزی است که به فکر اسباب کشی به یک مکان دیگر هستم. شاید به بلاگفا بروم و شاید به وردپرس و شاید سیستم دیگری ...

تنها مشکلی که وجود دارد نام وبلاگ است که متاسفانه نام فریاد در همه آنها رزرو شده است. من همینجا از شما دوستان عزیز خواهش میکنم با توجه به محتویات و مطالب این وبلاگ نامی در خور شان آن پیشنهاد کنید تا در صورت امکان با استفاده از آن در سرویس وبلاگ دیگری آغاز به کار کنیم.

سپاسگذارم

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان 1388ساعت 10:39 قبل‏ازظهر توسط فرياد | - نظر(2) -
ما ز خير تو گذشتيم

سلام:

به تمناي نگاه تو دل من پر زد                                  تو ندانستي و اين غرقه به خون پر پر شد

ديده خشك شد به راهت كه ز در باز آيي                   تو ز در نآمدي و ديده خشكم تر شد

آتشي از غم عشق تو به جانم افتاد                         آنقدر سوخت كه جانم همه خاكستر شد

مدتي در ره عشق تو به پا آمده ام                            پا كفايت ننمود، رهروي راهت سر شد

هر شب اين شكوه و فرياد به ديوار زدم                      گوش ديوار از اين محشر كبري كر شد

با تو اما به خدا رسم وفا نيست روا                             پاره سنگ دل تو بر همگان دلبر شد

مومن معتكف گوشه نشين نظرت                               با نظر بازي آن چشم سيه كافر شد

عاقبت با دگري گفتي و خنديدي دوست                       ما ز خير تو گذشتيم كه خيرت شر شد

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان 1388ساعت 02:37 بعدازظهر توسط فرياد در بخش اشعار خودم | - نظر(1) -
پشت ناخوش

سلام:

اگه زندگی روی خوشی به من نشون نمیده ؛ شاید به خاطر اینه که دارم به پشتش نگاه میکنم.

نوشته شده در شنبه 2 آبان 1388ساعت 10:40 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
در گیر و دار بودنم ...

سلام:

نمیدانم روزگارم گریه داره یا خنده اما باور کنید کارم از گریه و خنده گذشته است و نیاز به یک فکر اساسی دارد، دقیقا مشکل همین فکر اساسی است ؛ یک فکر اساسی که آب پاکی را بر دستانم بریزد و تیر خلاص را نثارمان کند.

البته باید اقرار کرد که صورت مسئله هم چندان واضح نیست و مخلوطی از هر موضوع در آن جای دارد.

از طرف دیگر هنوز نمیدانم کلید این معما به دست خودم هست یا باید از ریش سفیدان و مجربین کمک گرفت؟!

کماکان صبر میکنم و از هر عمل شتابزده ای دوری میکنم تا مبادا بعدا دست راست را بر پشت دست چپ بکوبم و پشیمانی و پریشانی گریبانگیرم شود و همچنین از طرف دیگر باید از تعلل نیز دوری کنم تا مبادا بعدا انگشت حسرت  بگزم و افسوس میل کنم.

البته گاهی اوقات به این فکر میکنم که تمام مشکلات از خود من نشات میگیرد و اصولا خانه از پایبست ویران است و همیشه گوشه ای از تفکراتم را به این مبحث اختصاص میدهم تا راه بازگشتی نیز وجود داشته باشد.

به هر تقدیر فعلا که در این خلاء زمانی و مکانی دست و پا میزنم تا ببینم این چرخ بازیگر چه بر سرم خواهد آورد گرچه امکان اینکه من زودتر دست بکار شوم نیز وجود دارد.

البته تصور نکنید که بنده تمام زندگی ام در این امر حل شده است و هیچ کار دیگری جز این ندارم. الحمدالله به یمن حضور دوستان و دانشگاه بخشی از عمر را در وادی دیگری به سر میبریم اما به هر حال لحظاتی هم از راه میرسند که بعد دیگری از شخصیت مرا میطلبد.

موفق باشید

نوشته شده در جمعه 1 آبان 1388ساعت 12:13 قبل‏ازظهر توسط فرياد | - نظر(2) -
چی بگم !؟

سلام:

همه چیز عالی است و تمام امور بر وفق مراد است

خدایا خودت که از این چرت و پرتهای روانشناسی باخبری؟! پس یک کاری بکن.

متشکرم که به هشدارم توجه کردید.

هشدار: لطفا کلیدهای Ctrl  و A  را به طور همزمان به کار نبرید.

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر 1388ساعت 06:09 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
روز دختر

سلام:

و خداوند دختر را آفرید تا زندگی پسر یکنواخت نباشد ...

گرچه کمی دیر است اما

روز دختر گرامی باد

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر 1388ساعت 11:56 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
آنفولانزایی از جنس الفبا

سلام:

صبح ساعت 10 که بیدار شدم حس خاصی نداشتم اما نمیدانم چه خبطی کرده ام که به یکباره بدنم داغ شد. البته مستحضر هستید که بنده بالقوه یک جوان داغ هستم اما میان این داغی تا آن داغی تفاوت است در حد تیم قندهار یونایتد. خلاصه نمیدانم که دلیلش چه بود، آیا غذا به من نساخته است؟ آیا من با قضا نساخته ام؟ آیا تیر غیب نوش کرده ام؟ آیا دچار چشم شور دشمنان شده ام؟

هر چه باشد امیدوارم گرفتار آن آنفولانزای سابقاً خوکی و فعلاً الفبایی نشده باشم.

به هر حال روی تخت دراز میکشم، موبایلم را به اسپیکرهای رایانه وصل میکنم تا برایم بنالد و پتو را تا چانه بالا میکشم، کفایت نمیکند و باید باقی بدن را نیز داخل کنم. حرم نفسهایم را بیرون میدهم تا گرمابخش خیمه ام شود. کم کم گرم تر میشوم و سنگینتر، نمیدانم که چه میشود که به یاد دوران پیش دانشگاهی می افتم ؟! کمی از خاطراتش را مرور میکنم. آهسته آهسته خوابم میبرد و پس از حدود دو ساعت بیدار میشوم. موبایلم کماکان مینالد، آهنگی طولانی از کوروش یغمایی را اجرا میکند.کسی تماس نگرفته است و خوشبختانه یا بدبختانه نگاری نیز نداریم تا جویای احوالمان شود.

 با بی حوصلگی بلند میشوم تا دست نمازی سازم و نمازی خوانم. رکعتها را قاطی میکنم اما میدانم که حداقل خداوند این حال مرا درک میکند.

سلامت باشید

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر 1388ساعت 06:02 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
سکوتم از رضایت نیست

سلام:

میدونی ...

بعضی حرفها رو نمیشه گفت و بعضی ها رو میشه ولی نباید گفت.

گفتگو آیین درویشی نبود                        ور نه با تو ماجراها داشتیم

نوشته شده در يكشنبه 26 مهر 1388ساعت 05:34 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
جمعه

سلام:

بچه که بودم همیشه بی صبرانه منتظر جمعه ها بودم و شب های جمعه برایم حال و هوای دیگری داشت. شب هایی که میتونستم پا به پای بوف کور بیدار بمانم و برنامه های تلویزیون و بازیهای کامپیوتر را پیکسل به پیکسل بجوم.

اما این روزها دیگه جمعه ها برایم صفای قدیم رو نداره. نه از صله ارحام و دید و بازدیدهای قدیم خبری هست و نه رغبتی برای تماشای برنامه های آبکی تلویزیون در وجودم مانده است.

از صبح تا ظهر که صرفا به دنبال زمان کشیده میشدم ، بعد از ناهار به اتاقم برگشتم و تصمیم گرفتم برای گذران وقت، فیلمی را که دیشب میخواستم ببینم ولی به علت خواب آلودگی ناتمام ماند را به پایان برسانم. اسم فیلمش Shrink بود، در نگاه اول فیلم جالبی به نظر نمیرسید اما در هنگام مشاهده فیلم بعضاً با نکات جالبی روبرو میشدم. داستانش پیرامون یک روانشناس بود که با وجود مشکلات خودش سعی در حل مشکلات دیگران داشت و اتفاقات دیگری که تعریف نمیکنم تا چنانچه تمایل به دیدن فیلم دارید نمکش از بین نرود.

در حین تماشای فیلم و در قسمتی که اون دکتره میخواست شادی رو تعریف کنه در ذهنم جرقه ای زده شد و تصمیم گرفتم این موضوع را برای خودم نیز حلاجی کنم تا شاید بتوانم برای لحظات کسل کننده ای مثل این جمعه دلگیر که امروز مهمانم است درمانی بیابم.

سابقاً مطالب روانشناسی را زیاد مطالعه میکردم و همیشه دوست داشتم زندگی را با بهترین کیفیت ادامه بدم. همزمان با تماشای فیلم قسمتی از اون مطالب نیز در ذهنم نقش پیامهای بازرگانی را ایفا میکرد. انواع و اقسام تجویزات را مرور کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که یک پیاده روی ساده و تنها میتواند نقشه خوبی برای اجرا باشد.

آخرین بار که چنین نقشه ای را عملی کرده بودم اوایل نوروز بود. روزی که من بی هدف، آهسته و پیوسته قدم برمیداشتم و آسمان نیز بغضش را برایم شکسته بود تا همنوای دلم شود.

پس از پایان فیلم و انجام بعضی کارهای جزئی تصمیم گرفتم تا نقشه ام را عملی کنم. از خانه خارج شدم و این امر مصادف بود با غروبهای معروف جمعه مخلوط با پائیز. به آسمان نگاه کردم، رام بود و آرام و فقط چند دسته کبوتر در آن جولان میدادند. وارد خیابان میشوم و سفر بی مقصد خود را آغاز میکنم. این سمت خیابان را به کرّات زیارت کرده ام پس از همین آغاز به آن سمت میروم تا کمی تفاوت داشته باشد. دستانم در جیب است و خرامان خرامان راه میروم. برگهای اندکی بر روی زمین ریخته شده است؛ سعی میکنم طوری روی آنها قدم بگذارم تا برایم خش خش کند و صحنه های رمانتیک را تداعی کند اما  نه کمیتشان در آن حد است و نه کیفیتشان. میروم و میروم،این پیاده روها و خیابانها را نباید پیمود بلکه باید درنوردید. خیابانها خلوت است و پیاده رو ها خلوت تر. هنگام عبور از عرض خیابان پراید افسار گسیخته ای از دور میتازد و برای هر موجود زنده ای که در خیابان حرکت میکند خط و نشان میکشد تا مبادا کسی سیستم ترمز ایشان را به زحمت بیندازد، مجبور میشوم سرعتم را بیشتر کنم تا از خیابان صحیح و سالم خارج شوم.

سعی میکنم افکارم را روی موضوع مفید و واضحی متمرکز کنم که طبق معمول به اجماع نمیرسم. رفته رفته آسمان تاریکتر میشود و زمین دلگیرتر. دختر جوانی از کنارم میگذرد. نگاهم را به سوی دیگر میچرخانم تا عاملی برای استرس احتمالیش نباشم. اکثر مغازه ها هم تعطیل هستند و پیاده رو از نور دکان کاسبان نیز بی نصیب است.

به انتهای خیابان میرسم و تصمیم میگیرم که از آنسوی خیابان راه موازی را بازگردم ولی احساس میکنم هنوز برای ادامه دادن مجالی هست. سر میچرخانم و خیابان عمود بر راه قبلی را در پیش میگیرم. در این خیابان تعدادی مغازه برای بار شکم همشهریان عزیز باز است که کمی رونق بخش خیابان شده است. بر تعداد رهگذران نیز متعاقبا افزوده میشود که البته کمی وجناتشان نیز فرق میکند و صدالبته با تمام این اوصاف بنده همان سیاست انفعالی خود را در پیش میگیرم.

به تقاطع دیگری میرسم، میپیچم تا یواش یواش راه برگشت را در پیش گیرم.دخترک دیگری از پشت سر نزدیک میشود و از کنارم میگذرد. با موبایلش صحبت میکند و من هم کمی از حرفهایش را به صورت اتفاقی میشنوم. از شخص مجهول الهویه ای که قبلا برایش فرت فرت گریه کرده بود داستان میگفت. به هیچ قسمت از حرفهایش کاری ندارم اما نیمدانم که  از کی تا حالا "فرت فرت" واحد اندازه گیری گریه شده است؟!

اون نیز از محدوده افکار و انظار خارج میشود و میرود، دستانم هنوز در جیبم هست و کمی عرق کرده است اما خارجشان نمیکنم و ترجیح میدهم همانجا کمی جابجایشان کنم تا پرستیژ متفکرانه ام به هم نخورد.

همان اندک کسبه ای هم که هست در مغازه هایشان نشسته اند و چشم براه مگسی هستند تا با وی گلاویز شوند و خلوت تنهاییشان دستخوش تغییر شود. چند نفرشان هم دست به مغازه تکانی زده اند و سخت مشغول مرتب کردنش هستند.

در انتهای راه به چند نفر از دوستان هم تلفن میکنم تا بلکه تغییر رویه ای ایجاد شود که هر یک به نوبه خود در دسترس نیستند.

دیگر به آخر خط رسیده ام؛ کوچه های آشنای محله خودمان و اینک خانه و اتاق خود خودم.

نوشته شده در جمعه 24 مهر 1388ساعت 10:25 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
از ما که گذشت ولی ...

سلام:


ای که از اندیشه یکتایی خود سر مستی           در دو روزی که به کام است مکن بد مستی

از همان چشم که بر کشته خود می بالد            آن زمان بین که بر خاک سیه بنشستی

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر 1388ساعت 09:47 بعدازظهر توسط فرياد در بخش اشعار خودم | - نظر(0) -
به چشمانت بیاموز

سلام:

به چشمانت بیاموز اشک تمساح دیگر خریداری ندارد.

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر 1388ساعت 11:35 قبل‏ازظهر توسط فرياد در بخش اراجیف | - نظر(0) -
زندگی با اعمال شاقه ...

سلام:

پیش نوشت : ظاهرا دوباره چانه مان به پرگویی عادت کرده و گرم شده است ...

امروز موقعیتی کمیاب را تجربه کردم . داستان از این قرار است که دیشب والده مکرمه و همشیره محترمه را راهی سفر نمودیم تا اندکی بیشتر پخته گردند اما پدر گرامی را ور دل ما جا گذاشتند تا قدر عافیت بدانیم.

اصولا در چنین مواقعی امید بر آن است که با ابوی گرامی کنار بیایم و هر یک به سهم خود خودکفا باشیم که این امر از جانب من بر پایه خواستن است و از جانب ایشان بر پایه سعی نمودن (تاکید میکنم ایشان سعی خود را مینمایند اما الزاما هر تلاشی به نتیجه نمیرسد). به هر حال شب را به روز رساندیم و درست در همان اوایل صبح بود که صدای پدر در گوشم طنین انداز شد. ماشالله با اینکه روز به روز بر طول عمرش افزوده میشود اما عرض عمرش چندان تغییری نکرده است و هنوز هم هیبت جوانی در صدایش خودنمایی میکند. نیتش خیر است و میخواهد کلاسهایم دیر نشود اما غافل از اینکه امروز کلاس ندارم و دانشگاه و دانشجویانش از فیض وجود فیاض ما بی بهره اند. در همان عالم خواب و بیداری توجیهش میکنم و میرود؛ دوباره دعوت خماری چشمانم را لبیک میگویم و خواب تیکه پاره شده را بخیه میزنم. چند ساعت بعد بیدار میشوم و لحظاتی در تخت خواب بی حرکت میمانم؛مغزم برای لود شدن به زمان نیاز دارد. موبایلم را که دیشب تا آخرین لحظات بیداریم برایم لالایی میخوانده است برمیدارم ، نه زنگی خورده است و نه پیامکی واصل شده. همه جا را سکوت فرا گرفته است و فقط تیک تاک ساعت دیواری اتاقم خبر از گذشت زمان میدهد. بر میخیزم و میروم تا دستی به آب برسانم و آبی به صورت. در اتاق فکر نسیم خنک پاییزی که از دریچه ی منتهی به کوچه نوازشگر روح و جانمان میشود ته مانده خواب را نیز میپراند. به طبقه بالا میروم تا در محیط اصلی خانه قرار بگیرم. به آشپزخانه میروم و از چای دستپخت پدر لیوانی برای خود پر میکنم. کمی پر رنگ است  ، انشالله که جوشیده نیست و فقط کمی ملاتش زیاد شده است.

پس از صرف چای من میمانم و چهار دیواری خانه. در چنین مواقعی حریم شخصی ام از محدوده یک انسان فراتر میرود و آن را تا دیوارهای خانه دستخوش عملیات تعریض مینمایم و حالا وقت آنست تا در سرحدات خود فرمانروایی کنم. اولین لازمه اش محیطی در شان پادشاهی چون من است ، پس دست بکار میشوم. موسیقی دلنوازی را از کانال موبایلم در فضا جاری میکنم تا در خستگی آتی شریکم شود،رشته های طلایی آفتاب را که همچون لشکری پشت پرده صف کشیده اند به داخل دعوت میکنم تا روشنی بخش محفلمان شوند. مبلمان و میزهایش را مرتب میکنم ، درختچه ی مصنوعی را از آن طرف بر میدارم و اینطرف میکارم، کاغذها و مجلات اضافی را جمع و جور میکنم؛ اینبار حتی به پوستر تیم ملی ایتالیا و همیچنین کاپیتان دونگا هم رحم نکردم و لاشه اش را از پشت در اتاق کندم و در آخر هم تار و پود هر آنچه ساباندنی بود با دستمال مرطوبی ساباندم.

عجب لذتی دارد نظافت و پاکی و عجب مشقتی دارد حصول آن ...

تازه به خاطرم افتاد که صبحانه نخورده ام. درون یخچال را جستجو میکنم و پاکت شیری میابم، مقداری از آن را با کمی کیک میخورم ؛ تاریخ انقضایش همین امروز است و امیدوارم با لوزالمعده ام سر ناسازگاری نداشته باشد و خیلی آرام و بی دردسر پیچ و تاب سیستم گوارش را طی کند.

سپس موبایلم را که دیگر قطرات آخر شارژش را برایم فدا میکند بر میدارم و به اتاق خودم باز میگردم. حال وقت گرمابه است و اعمال خاصه، داخل میشوم و جامه بر میکنم،صورت ژولیده ام مرا به یاد فقدان تیغ می اندازد و نیت خروج میکنم. از آنجاییکه از قدیم گفته اند دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد و بلاشک موشی که گوش دارد یحتمل چشم هم دارد با رعایت جوانب احتیاط خارج میشوم و اسباب اصلاح صورت را برمیدارم. از باقی جزئیات میگذرم که رازی است سر به مهر. در اواخر گرمابه پدر داخل خانه میشود و صدایم میکند. با فرکانسی  همچون فرکانس زحمت کشان سر جالیز ابراز وجود میکنم تا بداند کجا هستم که خدمت نمیرسم. پدر نزدیک تر میشود و سراغ ناهار میگیرد، انگار خستگی کار قول و قرارمان را از یادش برده است و دیگر همان سعی کردن در جهت خودکفایی را هم ازخاطر برده است. از جانب ناهار ناامیدش میکنم، از خانه خارج میشود، چشمانم برقی میزند و فکر غذای آماده ای که پدر با خود خواهد آورد در ذهنم به این سو و آن سو میدود.

اما زهی خیال باطل ...

میروم تا مرحمی برای این معده خالی پیدا کنم ...

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1388ساعت 04:40 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(1) -
گفت و گو با خدا

سلام:

خدایا لطفا چند لحظه ای این جهان هستی را روی Auto Pilot  بگذار و بیا کمی اختلاط کنیم.

نه دعوا دارم و نه ناله. فقط دلم برایت تنگ شده و آمده ام تا با گفتگوی کوتاهی رسم ادب و بندگی و قدرشناسی به جای آورم. میدانم که مونس اول و آخرم تو هستی. راستی از اینکه به جای "شما" از ضمیر" تو" استفاده میکنم عذر تقصیر دارم که ما را با تو چنین تعارفاتی نیست ولکن چنانچه بگویم "شما" ممکن است عده ای کژ فهم ابله آن را دلالت بر جمع بگیرند و بحث دوئیت و تثلیث را پیش کشند.

خدایا خاطرت است که بیست و اندی سال پیش هوس کردی که یه بنده خوشگل و خوشتیپ و شیک داشته باشی؟؟؟ خوب حالا بیا تحویل بگیر ...

اون بنده خوشگل و خوشتیپ و شیک همان زمان و عند المطالبه پا به عرصه وجود گذاشت و جمعی را خندان نمود؛ گرچه در بدو ورود آن دکتر از جنابعالی بی خبر که به گمانم رگ و ریشه ای در سادیسم دوانده بود چنان ضربتی بر پشتمان نواخت که اولین عربده زندگی را سر دادیم و با زبان بی زبانی تک تک خاندانش را بدون آشنایی قبلی برشمردم و بر کف دستش نهادم.

و چنین بود که دفتر مشق سفید و منگوله دار اعمالم را به کرام الکاتبین سپردی تا برایت خبرکشی کنند و هر آنچه میکنم و میخورم و میگویم را بدون هیچ کم و کسری کتابت کنند. میدانم تو را به این مشق شبهایشان حاجت نیست که هم قصه نانموده دانی هم نامه نانوشته خوانی اما شاید این هم نوعی ترفند اشتغال زایی باشد برای آن کاتبان بخت برگشته ای که مرا به جان آنها انداختی تا خون دلها خورند و دیوانها از عاقلی و دیوانگی ام بنگارند.

به هر تقدیر مرا به این امور کاری نیست که خود دانی و ملازمان خود؛ اما اینک لحظه ای برایم وقت بگذار و بیا بر سر سفره دلم بنشین که ما را جز تو مآمن و پناهگاهی نیست.

از آن زمان که شکری خورده شد و بنده پای به عرصه وجود گذاشتم سالها میگذرد؛ عنقریب 22 سال است که اکسیژنت را به دی اکسید کربن تبدیل میکنم و زمینت را فرسوده. شادیها را به مصاف سلول های خاکستری فرستادم تا بلکه پیروز شوند و بساط کنگر و لنگر بیندازند و غمها را در کوچه پس کوچه دلم پیچاندم تا بلکه خسته شوند و از دلم رخت بربندند. سختیها را کشیدم و حلاوتها را چشیدم. تمام تلاشم را نمودم تا آب دیده ای جاری نشود و آب رویی نریزد. نمیدانم در کدام یک موفق بودم که گهگاه شمه ای از هر کدام برایم نمایان میشود.

بارالها خبط و خطا را به وفور تجربه کردم تا بدانم و بدانند جز راه تو هزار بیراه دیگر نیز هست و نیز راههایی پیمودم که خود نیز از ماهیت آن بی خبرم.

خدایا گاه تو را فریاد زدم و گاه به زمزمه ای بسنده کردم. گاه تله پاتی برقرار کردم و گاه نیکان و صالحان را واسطه قرار دادم و اینک نیز فناوری اطلاعات را دستمایه ای قرار دادم تا نگویند خدایش از عهد عتیق است و وبلاگ نمیداند.

پروردگارا نمیخواهم اسکی و پاتیناژ بروم اما به قول آن دکتر کم موی مزینان به داده و نداده ات شکر که هر آنچه او گفت حرف دل ما نیز هست.

ایزدا در تمام این مدت، زندگی را چون معشوقه ای دوست داشتم و بسیار بود اوقات سر مستی و سرخوشی اما تو خود نیک میدانی هر معشوقه ای تلخیهایی نیز دارد که نمک و ملاحت آن منظور میشود. البته گهگاهی نمکش از حد معمول فراتر میرفت و دیگر شورش را در میآورد که ما نیز عنان کار از کف میدادیم و مورد آماج حملات این دنیای افسار گسیخته قرار میگرفتیم ولی باز هم زندگیِ کردنی را من میکنم و جان کندنی را من میکنم تا باشد درس عبرتی برای دیگران.

بارالها در تمام عمر شکرت را نمودم تا بلکه افزون نماید آنچه هیچگاه چشمم را پر نخواهد کرد اما گاهی نیز کم طاقتی نمودم و ندانستم کرده ات مصلحتی است که شاید ابتدایش درد داشته باشد  اما انتهایش خیر است و نیکی.

پروردگارا مرا بر تمام مخلوقاتت عنایت خاصی است کمااینکه با کمی اغماض بعضی از اساتید را نیز جزء جامعه بشری محسوب میکنم اما دو دسته را بسیار دوست تر میدارم، زیبا سیرتان و زیبا صورتان. دسته اول را امروزه خاطرخواهی نیست که هر کسی از ظن خود شد یار من اما دسته دوم را که مصداق «تبارک ا... احسن الخالقین» است از ما دریغ مفرما که مفرح ذاتتند و ممد دانشگاه؛ پاینده شان بدار و بر واحدهایشان بیفزای. همچنین میدانم دسته اول را با دسته دوم سر و کاری نیست آنچنان که دسته دوم را با اول نیست همانطور که دو پادشاه در یک ملک نگنجند و دو درویش در یک گلیم.

بارالها پرگویی نمودم و سمند کلام بیش از حیطه ادب دواندم اما خواستم بی هیچ آداب و ترتیبی هر آنچه دلم میخواهد بگویم پس بر این ناچیز خطاکار خرده مگیر و ببخشای.

امشب این روی سیه را به چه سرخاب کنم                          ناله اغفر ذنوبی به چه فریاد کنم؟

چون غریقم به بحر گنه و نامه سیه                                    جز امید کرمت دل به چه دلشاد کنم

 

زیاده عرضی نیست جز آرزوی رحمت

نوشته شده در شنبه 18 مهر 1388ساعت 10:13 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(1) -
راهی که بازگشتم ...

سلام:

گذشت به همین سادگی ...

یک روز دیگر از عمر معلوم الحالم گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

صبح علی الطلوع که خواب بودم و هیچ اما دو سه ساعتی پس از آن به ضرباهنگ موبایل محبوبم از خواب ناز بیدار گشتم. همین صدای آلارم موبایل کافیست تا تمام لذت خواب ناز را کوفتمان کند.

به هر حال امورات صبحگاهی هر روز را انجام دادم و راه افتادم تا بلکه دانشگاه داستانی جدید برای روایت داشته باشد. در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و کیف پولم را در آوردم تا کمک هزینه سفر جهادی به دانشگاه را مهیا کنم. هنوز کیفم در جیبم جابجا نشده بود که پسری نوجوان جلویم ایستاد و بلیط اضافی طلب کرد. دو قطعه travel ticket هم به او دادم و باز هم هنوز کیفم را در جیب ماتحت جابجا نکرده بودم که مرد مسنی نیز همان درخواست نوجوان را تکرار کرد. درخواستش را اجابت کردم و آخرین قطعه را نیز به او دادم تا همین اول صبحی ثوابدانمان را پر کرده باشیم.

علی ایها الحال مسیر را با تمام ویژگیهای تکراریش طی نمودیم و به دانشگاه رسیدم. از ساعت 10 صبح کلاس داشتم و تا 5:30 نیز درگیر کلاسها بودیم. در آن میان نیز 2 ساعتی بیکار بودم که به وجود و سجود پرداخته شد.

از دوستان هم خبری نبود و غیر از یکی دو نفر، آنهم مختصر کسی را ندیدم. همه چیز روال عادی و کسل کننده خود را میگذارند تا اینکه قبل از آخرین ساعت از پشت قاب شیشه ای پنجره چشمم بر سایه آشنایی افتاد. اما دیگر رغبتی برای نظاره اش ندارم. رویم را برمیگردانم. حتی آنقدر توجه نکردم که مطمئن شوم خودش هست یا نه؟. میگذرم و به کلاسم میروم. جو کلاس به گونه ای بود که همه چیز را به باد بی خیالی سپرد.پس از آن نیز همین گونه بود. چندی از دوستان را ملاقات نمودیم و شاد گشتیم. دوستانی که گاه بهتر از برگ درختند و گاه پراکنده تر از شاخه های آن.

خلاصه میگویم و میگویند ... از همه چیز. از آنکه در پیش رویمان میرود و ما پشت سرش حرف میزنیم. از آنکه پیش و پشتش برایمان فرقی ندارد و از آنکه اینجا جای گفتنش نیست.

مدتی چنین میگذرد و بالاخره قصد رفتن مینمائیم اما از نیتمان تا عملمان فرسنگها فاصله هست. باید به خرد جمعی برسیم و آنگاه نیتمان را عملی کنیم. میخواهم بروم و میخواهند بروند اما حسی به من میگوید که بهتر است تنها بروم. آنها را نمیدانم ... شاید مقصدشان جفنگیات است و مفنگیات. ما را نه سر این است و نه سودای آن، پس درودی میگویم و سر در راه خود میگذارم. باز هم به ایستگاه اتوبوس پناه میبرم. روی نیمکت آن مینشینم و از لابلای درختان میدان میانه راه چشم تیز میکنم تا بلکه هیبت اتوبوسی را ببینم.

اتوبوس را دوست دارم چون مرا بی دغدغه این سو و آن سو میبرد. وقتی سوار میشوم گوشه ی دنجی پیدا میکنم و در آن میخزم و حریمی به وسعت یک انسان میزبان من است.

خیابانها می آیند و میروند اما حتی گذشتشان بر قاب چشمانم نقش نبسته است ، چنان که انگار اصلا از آنها نگذشته ایم. باز هم من هستم و اندیشه او. اویی که تا چند روز پیش معنای دیگری داشت و حال معنای دیگری.

سعی میکنم افکارم را متمرکز کنم اما نمیشود؛ اینبار نمیدانم به چه فکر کنم!؟ به او؟ به خوبی هایش ؟ به بدیهایش ؟ اصلا خوب بود یا بد؟ به اینکه خودم بریدم و دوختم و سوختم ...

شاید جوانی کردم و راه را از چاه ندانستم !!! شاید حماقت کردم !!! شاید بلاهت کردم !!! شاید اصلا خبری نیست و من الکی شلوغش میکنم ...

تنها چیزی که میدانم اینست که باید فکر کنم.

از اتوبوس پیاده میشوم و راه میفتم. اینبار از خیر تاکسی سوار شدن نیز میگذرم و پیاده روی را ترجیح میدهم. از کنار هتل هما میگذرم، نسیم خنکی از لابلای درختان باغش به تنم میخورد و به یادم می آورد که هستم. اما دیری نمیپاید که باز هم مانند کسانی که ذره های کف پیاده رو میشمارند سر به زیر میشوم. دوست دارم پیاده رو خلوت باشد. خلوت خلوت ... تا بتوانم با خیال راحت و بدون تعرض به هر گونه مرغ و کلاغی بزنم زیر آواز. از واسوخت ها بخوانم و از گلایه ها، از نفرین ها بخوانم و بیش باد گویم. اما چه کنم که هنجارهای اجتماعی مرا به زمزمه ای محدود میکند. گاه از عاقبت تلافی کردن ظلم میخوانم و گاه از دلی که ارزان با نگاهی فروخته شد و گاه ابراز مدیون بودن بابت شکستن غرورم مثل شیشه.

به همه چیز فکر میکنم و دست آخر به اینکه اصلا چرا باید فکر کرد !!؟؟؟

افکارم در هم گره میخورد و به نهلیسم نیل میکنم ...

به کوچه ای میرسم که آموزشگاه موسیقی اول خیابان بدانجا منتقل شده. به یاد علاقه ام به این هنر متعالی می افتم ؛ شاید برای تسلی افکارم خوب باشد. وارد میشوم و با مسئولش که زنی نه چندان دلچسب هست گفت و گویی میکنم ،بیرون می آیم، فکر کنم در اغفال و گمراه کردن تخیلاتم موفق بوده ام؛ حالا به تنها چیزی که فکر میکنم موسیقی و ساز و نام آن استاد سه تاری است که دوست سابقم بسیار تعریفش را کرده بود. نامش را یادم نیست اما یادم هست که میگفت گهگاهی که استاد نمیتوانست بیاید دخترش برای تدریس می آمد.

از جمله اخیر نیز منظوری نداشتم. فقط نشانی بود برای شناسیایی استاد مذبور و جرقه ای برای اذهان منحرف شما.

پایان

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1388ساعت 12:00 قبل‏ازظهر توسط فرياد | - نظر(2) -
چند خط از زندگی ...

سلام:

امروز میخواهم کمی بیشتر بگویم که کار نیکو کردن از پر کردن است

از همه چیز میگویم و از گفته خود نیز دلشادم. از هر آنچه میگذرد تا گذشته باشد.

الان که دارم پای این کیبورد انگشت مستهلک میکنم آهنگ گل یاس شادمهر داره پخش میشه . فکر نکنید که حالم گرفته هست یا اصولا با این آهنگ نوستالژی خاصی برایم اتفاق میفته، معمولا وقتی پای کامپیوتر میشینم هر چی آهنگ دارم رو اجرا میکنم تا به صورت رندوم برایم بنالد . گرچه چون چندین فول آلبوم از خوانندگان عصر حجر نیز وجود داره هر از چند آهنگی مجبور میشم که عوضش کنم تا اون آهنگهایی که کیفیت نداره در مغزم فرز کاری ننماید. البته صادقانه بگویم که از خیلی از خوانندگان جدید نیز خوشم نمیاد و ترجیح میدم همون آهنگهایی که از دوران کودکی باعث رشد و نمو روح هنری ام شد گوش کنم. یادم نمیره اون زمانی که ضبط صوت کهنه و داغون خونه رو برمیداشتم و میرفتم اون اعماق خونه و اون کاستهای داغونتر رو داخلش میذاشتم و صداش را تا ته بلند میکردم. صدای داریوش اون زمان هنوز تو گوشم  هست که میخوند : "ما ظاهرا رفیقان بس نارفیق بودیم"

اون زمان اصلا کسی از داریوش حساب نمیبرد و همه یا مرحومه های مغفوره را گوش میکردند و یا دنبال خوانندگانی بودند که سبیلشان از بنا گوش در رفته بود که البته در این چند ساله اخیر یا آن جنگل سبیل محدود شده است و یا نابود.

نمیخواستم بحث به اینجا برسه . کجا بودیم ؟؟؟

بله عرض میکردم که زندگی مان میگذرد اما نه خیلی دلچسب...

تمام کار و زندگی ام شده یک سفر داخل شهری از دانشگاه به خانه وبالعکس . دانشگاه هم که صفای سابق رونداره و فقط دلمان را کباب میکند. آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

لطفا از متن بالا برداشت خاصی نکنید و فکر نکنید که خبرهایی هست که اگر چنین فکر کنید آنگاه است که دیگر حرفی برای گفتن ندارم.

این چند روز برایم خیلی ساده و تکراری بوده و مطمئنا اگر چند روز دیگر در مورد این روزها از من سوالی بپرسید هیچ به یاد نخواهم آورد چه برسد به اینکه بخواهد در خلوتکده خاطراتم جا خوش کند. کلا از آغاز زندگی ام ثانیه های آرام و بی دغدغه ای رو پشت سر گذاشتم و غلظت هیجان زندگی به شدت پایین میباشد. برای مثال الان در طبقه پایین خونمون که تقریبا کاملا در تسخیر من است و حوضه استحفاظی من قلمداد میشود همه چیز آرام  است و منطقه امن و امان است. گهگاه سوسکی که یا مست کرده است و یا از جان شیرنش تلخی چشیده سعی در اجرای مانور دارد که با تلاش بی وقفه نیروهای جان بر کف ارتش دمپایی ناکام میماند و به اسفل السافلین واصل میشود. به شدت نیز در مصرف برق صرفه جویی میکنم و منطقه را ظلمات در برگفته و فقط اتاق نگهبانی من یک متر و اندی نور اجیر شده مهتاب را پذیراست. مهتابی ای که با سیمی بلند کلیدش را به بیخ گوشم رسانده ام تا عزم خاموش کردن آن در نیمه های شب را نیز از خود دریغ کرده باشم. گاهی اوقات در اثنای خواب گران و مخصوصا زمانی که در حال کشتی گرفتن با شخص ابلهی که ما را رها کرده و روح غافلمان را اغفال تر میکند سیمش به دستم میپیچد و احساس میکنم همین روزهاست که بر سرم هوار شود.

تقریبا بیش از یک ساعت است که میخواهم بار و بندیل را ببندم و به خیابان دل بزنم اما یارای آن را ندارم که از این منقل دیجیتال خود دل بکنم. باید بروم و برای درس میان کشوری (بین المللی،اینترنشنال) زبان تخصصی کتاب بخرم. از صبح هم همه جا جار زده ام که میخواهم بروم کتاب بخرم و اگر نروم بسیار بسیار تابلو میباشد.

پس با اکراه از این مونس زندگی ام دل میکنم و میروم تا بلکه بتوانم به قول نظمی که برای نشریه دانشجویی سرودم " بگردم مهیا ، به ره دل زنم--- به هر مانعی مهر باطل زنم"

موفق باشید

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر 1388ساعت 07:15 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(1) -
تفکر

سلام:

گاهی اوقات فکر کردن هم لذت خاصی داره. آدم رو میبره تو دنیای شخصی خودش ...

حتی وقتی سوژه ای برای تفکر نداری به این فکر کن که در مورد چی فکر کنی .

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر 1388ساعت 11:28 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -
کاش میشد ...

سلام:

کاش میشد کاش میشد رو از بین برد ....

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر 1388ساعت 12:10 قبل‏ازظهر توسط فرياد در بخش اراجیف | - نظر(1) -
عید فطر مبارک

سلام:

فرا رسیدن عید فطر رو به همه دوستان عزیز و ناعزیز تبریک میگم.

با اینکه چشمم آب نمیخورد امروز عید بشه ولی بالاخره به زور ماه رو پیدا کردند و امروز رو عید اعلام کردند. البته قصد داشتم برای عرض تبریک دیشب خدمت برسم که این اینترنت ما قاطی کرده بود و نشد که عرض ارادت کنیم.

خوب به هر حال ماه رمضون هم با همه ویژگی های خودش تموم شد و باز هم به همون زندگی عادی خودمون برگشتیم. امروز بالاخره بعد از حدودا یک ماه ساعت ۱۰ صبح نیز روئت شد.

گرچه اوایل فکر میکردم که همزمان شدن ماه رمضون و تابستون سخت باشه ولی اونقدر ها هم سخت نبود و الحمدالله خیلی طاقت فرسا و فرسایشی نبود.

به هر تقدیر امیدوارم چه روزهای عید و چه روزهای دیگه شاد و سرخوش باشید.

باز هم عیدتان مبارک

نوشته شده در يكشنبه 29 شهريور 1388ساعت 12:40 بعدازظهر توسط فرياد | - نظر(0) -